تبليغاتX
الدرادو
نبودن هيچگاه به تلخي فراموش کردن يک بودن نيست
              تو بمان تا بهار جاودانه بماند
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 8:51  توسط بهار  | 

قدر هر چه گل ديدم مرا آزار کردی تو
خيانت را دوباره در دلم تکرار کردی تو
عجب ديوانه بودم من که بستم دل به چشمانت
و کار قلب اين دیوانه را دشوار کردی تو
چقدر از التماسم پيش مردم آبرويم رفت
چقدر اين چشم ها را پيش مردم خوار کردی تو
شنيدم بارها با ..........وليکن حيف
شهامت مال هر کس نيست پس انکار کردی تو
چقدر اشعار زيبايی برايم خواندی و گفتی
و بازی با دل بيمار من بسيار کردی تو
نمی بخشم تو را ، او را و هر کس را که بد باشد
خدایم خود تلافی می کند هر کار کردی تو
دلم را ديگر از هرچه نگاه و آرزو کندم
تمام پنجره های مرا ديوار کردی تو
چه حسنی داشت درد اين شکست تلخ ميدانم
مرا از خواب عشق و عاشقی بيدار کردی تو
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 20:7  توسط بهار  | 

کنار هر قطره اشکم هزار خاطره دفنه

اینقدر خاطره داریم که گویی قد یک قرنه

گلو میسوزه از عشقت عشقی که مثل زهره

ولی بی عشق تو هر دم خنده با لبهای من قهره

درسته با منی اما به این بودن نیازارم

تو که حتی با چشماتم نمی گی آه دوست دارم

اگه گفتی دوست دارم فقط بازی لبهات بود

وگرنه رنگ خودخواهی نشسته توی چشمات بود

هر چی عشقه توی دنیا من می خواستم مال ماشه

اما تو هیچ وقت نذاشتی بینمون غصه نباشه

فکر می کردم با یه بوسه با تو هم خونه می مونم

نمی دونستم نمیشه آخه بی تو نمی تونم

گله می کنم من از تو از تو که این همه بی رحمی

هزار بار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمی فهمی

چشام هم زاده اشک و خون دلم همسایه ی آهه

زمونه گرگ و عشق تو شبیه مکر روباهه

شدم چوپان ساده لوح کنار گله ی احساس

چه رسمی داره این گله سر چنگال گرگ دعواست

تو اینقدر خواستنی هستی که این گله نمی فهمه

اگه لبخند به لب داری دلت از سنگ و بی رحمه

ببخش خوبم اگه این عشق حیله ی تو رو رو کرد

نفرین به دل ساده که به چنگال تو خو کرد

هر چی عشقه توی دنیا من می خواستم مال ماشه

اما تو هیچ وقت نذاشتی بینمون غصه نباشه

فکر می کردم با یه بوسه با تو هم خونه می مونم

نمی دونستم نمیشه آخه بی تو نمی تونم

گله می کنم من از تو از تو که این همه بی رحمی

هزار بار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمی فهمی

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 18:45  توسط بهار  | 

سخاوت من . مانند دریا بیکران است                         

وعشق من . چون دریا . عمیق                            

هر چقدر بیشتر به تو می بخشم                               

خود نیز بیشتر می یابم و این                              

برای هر دو ما تمام نشدنی است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 21:51  توسط بهار  | 

روزها می گذرد و شبها نیز از بی روزها می ایند و می روند.
اوقات بی فرجام.
بدون تغییر.
 و هر زمان با این احساس نرم و تطیف قلقلک می شوی که شاید روزی از میان هزاران روز
و لحظه ای بین هزاران دم کسی می اید.
همانی که منتظرش هستی که بیاید وجرقه ای باشد روی نیزارهای قلبت
که تو را خودت را با خودت اشنا کند
دستی باشد از بین هزاران دست که بلندت کند و بگوید نگاه کن.
ببین این تو هستی.

روزی مثل همه روزهای دیگر
خدا کسی را سر راه تو قرار میدهد
و تو نمیدانی که این نقطه موهوم یک اغاز است
و دستی تو را به جلو میبرد
ونیروی شگفت جذبت می کند
و انوقت است که فکر می کنی حتی کوههارا حرکت میدهی
و دریا ها را می شکافی
در عین حال بیش از هر زمان دیگری فکر میکنی که یک جزیی
وذ ره ای بیش نیستی
در برابر عظمت عشق احساس ناچیزی می کنی
هم همه کسی و هم هیچ کس

 

عشق من مرا بخش به خاطر اینکه دستانت را دوست داشتم و می خاستم فقط از ان من باشند
          مرا ببخش به خاطر اینکه چشمانت را دوست داشتم و می خاستم فقط به من نگاه کنند
           مرا ببخش به خاطر اینکه قلبت را دوست داشتم و می خاستم فقط به خاطر من بتبد
          مرا ببخش به خاطرهمه رنجها یی که کشیدم و به خاطر همه اشکهایی که ریختم


عشق من ترا می بخشم به خاطر خدا به خاطر همه تلاشهایی که خدا برای دیدن من وتو کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 21:1  توسط بهار  | 

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آند وقت است که باز آیی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
وی یاد توام مونس در گوشه تنهایی
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 20:24  توسط بهار  | 

هميشه از نگاه تو با تو عبور مي کنم
از اينکه عاشق توام حس غرور مي کنم
دوباره با سلام تو تازه تازه مي شوم
با نفس ساده تو غرق ترانه مي شوم
با تو ستاره مي شوم, با تو ستاره مي شوم
از سايه هاي ملتهب هميشه مي گريختم
با رفتن تو هر نفس بغض دوباره مي شوم
ناجي شام شوکران با دل عاشقم بمان
به حرمت حضور تو چون تو يگانه مي شوم
خانه به خانه ديدمت همچو فسانه ديدمت
با تو ستاره مي شوم, با تو ستاره مي شوم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 20:1  توسط بهار  | 

سلام به همه دوستان عزیز

سال ۸۸ را به شما عزیزان تبریک میگم امیدوارم سال خوبی داشته باشید .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 11:11  توسط بهار  | 

سلام

آغاز بهار و سال نو با این همه بهار که به من دادی چه زیباست .

مگر می شود سفر را دوست نداشت

مگر می شود مهربانی را دوست نداشت

مگر می شود بهار را دوست نداشت

دستان بهاریت که پر  از یکرنگی و صفاست  می فشارم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 11:39  توسط بهار  | 

تا تو هستی ،تا گل سرخ به ناز می روید،تا دریا موج می زند،تا خورشید گرم و مهر آمیز به ما نگاه می  

کند،تا دلها عاشق می شوند و به تپش می افتند،تا کویرها تشنه اند و شعله ها سرکش،من همچنان تو

را خواهم سرود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 19:15  توسط بهار  | 

مسافر تو تنها نیستی
راهت را ادامه بده
و بدان خدا با توست
در مبارزه ات موفق باشی
شادی تو آرزوی من است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 15:31  توسط بهار  | 

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی توام با تو همینه رسم این دنیا
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 18:31  توسط بهار  | 

وقتی شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا می گذارد
ومن در ستاره باران خدا ستاره تو راندارم....
لبخند شیرین ترا ندارم....
حضور آرامت مدتهاست در کنارم نیست
وقتی دلتنگ تو ام اما چشمانت نیست تابی قراری مرا در خود گم کند
وقتی ماه رویت در تاریکی این شبها بی فروغ است
وقتی رقص گیسوانت را در سر انگشتانم ندارم
وقتی نوازش دستان مهربان وگرمت را ندارم
وقتی نگاه معصو مانه ات را برای همیشه به خاطره ها سپرده ام
وقتی تنهای تنهایم و یاد تو تنها مهمان شبهای بی صبح من است.....
من میمانم و یاد تو و دلی پر درد
سفره ای از عشق و غزل....
و شمعی که به یاد چشمان روشنت تا صبح می درخشد در خیالم ....
برایت کلبه ای در سبزترین خلوت دنج خدا می سازم ...
و با خواهش نگاهم تو را به این ضیافت عاشقانه می خوانم
به دستان لطیف و کوچکت هزاران بوسه می زنم
نیاز دلم را با ناز نگاهت پیوند می زنم هزاران گلبرک شقایق را نثار لبخند نگاهت می کنم
و با تو تا اوج آبی عشق پرمی کشم
با ز هم هوا پر از شعرو غزل و قاصدک است
تو را می خوانم
غزلهای خاموش دلم را بی دغدغه تا بلندای وجود فریاد می زنم
دوستت دارم...
دوست دارم....
دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 9:49  توسط بهار  | 

مسافر غريب من چقدرخسته مي‌روي
براي‌ آخرين سفر چه دل شكسته مي‌روي
چقدرگريه مي‌چكد ز كوله بار چشم تو
و من چه پير مي‌شوم در انتظار چشم تو
نگاه خيس پنجره ميان كوچه وا شده
دچار بغض بدرقه، اسير دردها شده
سكوت كوچه عاشق ترنّم عبور تو
و من هميشه تشنه نگاه پر غرورتو
فقط تويي كه مي‌شوي پس از خدا، خداي من
و عشق ضجّه مي‌زند ميان گريه‌هاي من
گره بزن تن مرا به تار و پود اين سفر
و يا دل مرا ز من بگير و با خودت ببر
پس از تو قلب عاشقم سياه و سنگ مي‌شود
دلم براي چشم تو چقدر تنگ مي‌شود
اميد و آرزوي من به چشم‌هاي تو قسم
نرو...بمان...كه با تو من به عاشقانه مي‌رسم
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 0:10  توسط بهار  | 

هرچی می خوام برات بگم، قصه دل واپسیه    

                          هرچی نثارت بکنم، یه آسمون بی کسیه

قصه تو، قصه من، قصه عاشق بودنه     

                          حرفای ما هر کلمه اش از عاشقی سرودنه

                                                       نمی دونم یادت می یاد روزایی که غصه نبود 

            حیف که همیشه این روزا، خاطره می شه خیلی زود

                                               یادش بخیر زمانیکه شعرای من مال تو بود!

 دست من از تو می نوشت، قلب من از تو می سرود

                                                اما دیگه فاصله ها چیزی برامون جا نذاشت 

              انگار نمی شه دور بود و پیش کسی دل جا گذاشت

                           شاید اینم یه قصه بود، که قهرماناش ما بودیم

                                                           ما که بغیر از دل خوش دنبال چیزی نبودیم ...

حالا دیگه تو فال ما نشونه عاشقی نیست 

                                دیگه نمی شه گفت که عشق، چیزی همیشه موندنیست

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 11:39  توسط بهار  | 

وقتي از راه برسي
بودنت را زير نگاه احساسم لمس خواهم کرد
صدايت را چه آشنا میبینم و از ديدنت دلم شور و حال عجيبي پیدا میکند
وقتي که بيائي چشم و دلم را فرش راهت مي کنم
از زندان تن رها ميشوم و دل به غوغاي شکفتن تو مي سپارم
وقتي که بيائي باران نگاهم بر تو خواهد بارید و

نسیم صبحگاهی با ترنم آواز قدمهایت جفت میشود
و درخانه ام عطر وجودت می پیچد ، آنگاه چه حس ِ گرمی خواهد بود
مرا از سرمای وجودم میرهاند و گرم میشوم
فقط وقتی از راه برسی برایت باران میشوم
همان بارانی که وقتی از آسمان میبارید
چشمان من نیز بی بهانه آغاز میکرد
بی واهمه از چشمانی که برمن می تابیدند و رد میشدند

من باران می شوم و تو زیباترین بهار من می شوی

و برای همیشه  در کنار من می مانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 17:18  توسط بهار  | 

آرزودارم بگيرد آفتي زيباييت را
تا كه همچون من بگيري ماتم تنهاييت را
آرزو دارم ببينم در عذاب بي وفايي
اشك غم در چشم همچون آهوي صحراييت را
بشكند قلبت الهي اي كه قلبم را شكستي
اي خدا سامان نگيرد عهد و پيماني كه بستي
خنده بر اشكم زدي با خود پسندي
آرزو دارم تو هم هرگز نخندي
سادگي كردم اگر دل بر تو بستم
ساده بودم ساده بر خاكم فكندي
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 1:45  توسط بهار  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:20  توسط بهار  | 

اگه كسي روديدي اگه كسي رو ديدي كه وقتي داري رد ميشي بر ميگرده و نگاهت ميكنه بدون براش مهمي....... اگه كسي رو ديدي كه وقتي داري مي افتي بر مي گرده و با عجله مياد به طرفت بدون براش عزيزي........ اگه كسي رو ديدي كه وقتي داري ميخندي بر مي گرده و نگاهت ميكنه بدون براش قشنگي......... اگه كسي رو ديدي كه وقتي داري گريه ميكني مياد باهات اشك ميريزه بدون دوستت داره........ و اگه كسي رو ديدي كه وقتي داري با يكي ديگه حرف ميزني تركت ميكنه بدون عاشقته

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:19  توسط بهار  | 

اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم، اگر مهر بودی در پرتو ات خود را گرم می کردم، اگر باد بودی چون برگ خزان خود را بدستت می سپردم، اگر خدا بودی به تو ايمان می آوردم تا بدانی دوستت دارم، اگر هيچ بودی از تو ابر سپيدی می ساختم، از تو خورشيد با شکوهی بوجود می آوردم، تو را نسيم ملايمی می کردم از تو خدايی بزرگ می ساختم، تا بدانی که فقط تو را دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:1  توسط بهار  | 

وقتی تو رفتی من تو تنهایی خودم سوختم
خم شدم شکستم ولی به روی خودم نیاوردم
تو خیلی ساده موقعه ای که من شکستم ازم گذشتی
التماس کردم اما پیشم نموندی تا با دستات
وقتی اشکام به خاطر تو روی زمین می ریخت
 
پاکشون کنی اما حالا همه چیز عوض شد
بودنت مهم نیست چون خودم مهم شدم
رفتنتم مهم نیست چون حالا اونی که می خواستم شدم
پس حالا بیبین من تو اوجمو تو مست غرور شدی و پایین تر از همه هستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:40  توسط بهار  | 

از تو باید می گذشتم ، ولی افسوس نتونستم

 

تو عروسک بودی و من آخر قصه  دونستم

 

تو وجود خالی  تو جز دروغ  هیچی  ندیدم

 

کاش می شد به این حقیقت پیش از اینها می رسیدم

 

سوختم و سوختم و ساختم ، هرچی داشتم به پات باختم

 

کاش  تو  رو  از  روز اول  مثل  امروز  می شناختم

 

آخه عشق؛  یعنی شکستن  ، عاشقانه سر سپردن

 

دل سپردن به سرابت ، در سکوت خویش مردن

 

یه روزی یه روزگاری ، حرف بین ما نگاه بود

 

عشق و نقاشی می کردیم ، نقش ما خورشید و ماه بود

 

بعد از اون  واژه  نوشتیم ، جمله مون ستاره چین بود

 

مثل دریا آبی بودیم ، معنی زندگی این بود

 

 سوختم و سوختم و ساختم ، هرچی داشتم به پات باختم

 

کاش  تو  رو  از  روز اول  مثل  امروز  می شناختم

 

آخه عشق؛  یعنی شکستن  ، عاشقانه سر سپردن

 

دل سپردن به سرابی ، در سکوت خویش مردن

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 14:41  توسط بهار  | 

هنگامی كه آوازه ی كوچت
بی محابا در دل شب می پيچد
سكوت
…….
داغی است بر
زبان سايه ها
باز هم يادت
…..
شرری می شود بر
قامت باران های اشک
اين جا ميان غم آباد تنهايی

به اميد احيای خاطره ای
متروك
روزها گريبان گير آفتابم
و شب ها
دست به دامن مهتاب
نمی گويم
فراموشم نكن هرگز
ولي گاهی به ياد آور

رفيقی را كه ميدانم نخواهی رفت از
يادش....

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 9:31  توسط بهار  | 

من پذيرفتم شکست خويش را پندهاي قلب دور انديش را // من پذيرفتم که عشق افسانه است /// اين دل درد آشنا ديوانه است ميروم شايد فراموشت کنم با فراموشي هم آغوشت کنم // ميروم از رفتن من شاد باش از عذاب ديدنم آزاد باش // گر چه تنها تر از من ميروي آرزو دارم ولي عاشق شوي آرزو دارم بفهمي درد را تلخي برخوردهاي سرد را . 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 8:19  توسط بهار  | 

من به زيبايي چشمان تو غمگين ماندم وبه اندازه هر برق نگاهت به نگاهي نگران، تو به اندازه تنهايي من شاد بمان.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 8:22  توسط بهار  | 

تو به من خنديدي و نميدانستي

كه من با چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم.

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده  از دست تو افتاد به خاك

 و تو رفتي .... و هنوز

سالها هست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام هاي تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا خانه ي كوچك ما سيب نداشت

..................

چقدر دلم گرفت....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 22:7  توسط بهار  | 

 چه کنایتیه با من؟ باران و چشمانِ خشکیده؟! چرا نمی تونم اشک بریزم؟ دلم می خواد گریه کنم. دلم می خواد اشک بریزم اینقدر که این فلات خشک و نمک بسته و شوریده رو دوباره در اعماقِ خوابِ دریایِ تتیس غرقه کنم. تا خدای تیشتر رو با نم چشمم شرمنده کنم از اینکه آب بروی سرزمین من بسته. مگه نه این که من بارونم!؟

من هم رفتم رفیق! همین؟ یه جمله خبری ساده با چهار کلمه ناقابل و یک علامت تعجب. با فعلی قاطع که خبر از وقوع انجام عملی در گذشته می ده! با ضرباهنگی خشک و بیرحم! من هم رفتم!موهبتی پیش کش به دوستی دیرینه! و همه می رن. بی اینکه حتی به برگشتن فکر کنن. همه می رن و هر کس فکر می کنه باید بار خودش رو ببنده و هر کس فکر می کنه قرار نیست اینجا اتفاقی بیفته و بقیه هم قرار نیست کاری بکنن و هرکس ایران رو میذاره باخیالِ خوابِ چتربازایِ آمریکایی و هر کس که رفت وقتی پاش به اون طرفِ آبها رسید در بهترین حالت ممکن می شه علی افشاری و هر کس رفت تصویری که از این فلاتِ گرم و شوریده به مردمانِ خردمند و باهوش و آزادی طلب و انسان دوست و اهل دغدغۀ آمریکایی میده می شه تصویری مثل بادبادک باز ِ خالد حسینی و یا مثل وصف لولیتا خوانی در تهران وهر کس رفت فکر میکنه دزدی فقط کار آقای میم در کمپانی های بزرگ نیشکر و شکره  دزدی فقط به مال و اموال باد آورده آقای ی مربوط می شه. دزدی فقط مال سین و دار و دسته الفه دزدی تو قراردادای ترکمانچای و گلستانِ که تازه بستیم و یادش میره خودش با پول نفت درس خونده و یادش رفته هر کدوممون بلدیم به قدر جیبمون چپاول کنیم به قدر وسعمون و هر کس می ره تصور می کنه عقب موندگی ما تقصیر ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه و .....و.....  است بی اینکه به سهم خودش این وسط فکری بکنه ....

 بهارِ من یادت رفت تو بهترین دانشگاهِ ایران درس خوندی؟ بهارِ من یادت رفت می خواستیم خانم مهندس شیم و برگردیم به ده کورَمون ؟ پشتِ کوه؟ همون جایی که توش به دنیا اومدیم که تو سرمایِ سی درجه زیرِ صفرش درس خوندیم و دستامون از سرمایِ هوا ترک خورد و هر روز رو پوستِ لُختِ دستامون خون دلمه می بست؟ و اگر می خواستیم به پول پدرمون برای درس خوندن فکر کنیم الان هر دومون مفتخر بودیم به مدرکِ سیکل از کلاسِ علمِ هپروت! بهارِمن با رفتنِ تو زندگیِ من تو این روزایِ تلخِ لعنتی چه خزونی می شه!

بهارِ من بهم بگو این گربۀ بیچارۀ تکه تکه شده که بیدادِ ترک و تازی و مغول و غز و فرنگ براش رمقی بازی نگذاشته چه کرده. بهم بگو یادت رفت مجلس شاهنامه خونیمون رو یادت رفت تو هم از شنیدن اون ناله محزون که سرگذشت ایران ما بود اشک می ریختی؟ و ای کاش فردوسی نبود و ای کاش شاهنامه نبود و ای کاش کسی ما رو تشویق به بَر کردن شعر شاهنامه نمی کرد تا احساسِ پهلوانی نمی کردیم و باور می کردیم این زمینِ بی تاریخ جایِ موندن نیست! بهم بگو این خاک چقدر باید زخم بخوره تا ما خجالت بکشیم؟ نگو که کاره ای نیستیم که این دون کیشوتی که به جنگِ همۀ جهان رفته ماحصل بصیرتِ نداشتۀ نسلِ من و توِ و افسوس که دیوِ این دون کیشوت کجا و آسیابهایِ بادی کجا؟!

بهار من نوشتی که من هم بیام! نوشتی راحت می تونم بورس بگیرم! نوشتی اینجا جای موندن نیست که "موطن آدمی درقلب کسانیست که دوستش می دارند" که موطن تو جاییکه که اندیشه آدمی بی ارج نباشه و دور فلک زمامِ مراد رو به دستِ مردمِ نادان نداده باشه. و فلک در موطن جدید تو  زمام ِ مراد رو به چه خردمندی داده! که آزادی رو در طبقی از گلهای نوشکفته به مردم کشورهایی مثل کشور من هبه می کنه!! نوشته بودی طاقتِ اینهمه بیداد رو نداری و از بیدادی که دیدی به چه دادشاهِ دادگری پناه بردی!

بهارِ من نوشتی که من هم بیام! چطور از این اقیانوس آب بگذرم؟ و قبر خواهرام رو این طرف تنها بگذارم. کاش می فهمیدی که اون چهار سنگ قبر من رو به این زمین پیچان و ناآرام چهار میخ کردن. و من در سرزمینی می مونم که برای بُن دَهِش بر روی خاکش عزیزترین اسماعیل وجودم رو قربانی کردم.

بهارِ من چطور بیام؟ توانِ من به قدرِ اطلس نیست! بهار، من تاب این بار غربت و گذشتن از اون آبهای بزرگ رو ندارم و موطن من دقیقا همین جاست جایی که باید برای آزادی جنگید چون من یاد نگرفتم سر سفره آماده دیگران بشینم. موطن من دقیقا همین جاست چون من به بادیه جهل خودم با این زمینهای خشک و شوره بسته عادت کردم و از من مخواه که این بادیه رو رها کنم و دجله و فرات قصر خلافتی که تو یافتی رو ببینم. که افق فهم من و شیر و شتر و شپش کجا و اون جهانِ برجهایِ چندگانۀ بلند کجا؟!

بهارِمن موطن من همین جاست اینجا وسط این بیابون با واحه هایی که تو این برهوتِ لعنتی پیدا کردم. با حلقه هایِ کوچکی که مثل حلقه هایِ لولیتا خوانی نیست!!! با حلقه هایی که دغدغه این وطنِ بیمار و محتضر رو دارن. با بچه هایی که قسم خوردن به هر قیمتی اینجا بمونن و به هر قیمتی درس بخونن و به هر قیمتی کتاب بخونن.

بهارِمن به یاد همه روزهایِ دوستیمون فقط برام دعا کن. دعا کن  بتونم گریه کنم دعا کن بتونم فریاد بزنم تا راحت تر همه مصیبت هایِ این ده سال رو تحمل کنم. بهارِ من می دونم از دستم دل چرکین خواهی شد وقتی این دردنامه رو بخونی اما اگر نمی گفتم این درد غده ای می شد از قلبم و همه جسمم رو به زخم ِ کینه مجروح می کرد.

بهار، من همین جا می مونم تو همین خرابه بهار موطن من این خاکِ موطن من، خانه وجودِ من زبانِ فارسیه. من این شیوه دَری رو بیشتر از همه نعمتهای خدا دوست دارم و چطور این شیوه دری رو کنار بگذارم و با زبانی دیگه زندگی کنم؟ بین مردمی راه برم که نه حافظ، نه مولوی، نه فردوسی و نه خداوندگار زیست جهانِ من، سعدی رو نمی شناسن.

بهارِمن هرچند بی تو بلد نیستم نفس بکشم اما یاد خواهم گرفت که همه زندگیِ من تحملِ مدامِ نابودیِ همه اون چیزهاییه که دوستشون دارم و من بر نابودی بهار هم صبر خواهم کرد. و بارانِ بهاریِ دوستان، باران خواهد ماند بی بهار. یا با بهار خارا و بهار عرب و بهار ِ ....

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 0:22  توسط بهار  | 

عاقبت توفان رسید و برگ و بار از من گرفت

دسـت های سرد پاییزی، بهــار از من گرفت

ســاحل آرامشــی گسـترده بـــودم ، عاقبت

موج آن توفــان وحشت را ، قرار از من گـرفت

بوی لیلا بود و صحـرا، عشق آسان می نمود

در نخســتین منزل امــا اختیار از من گــــرفت

گفتم از غوغای این وادی گذشتن سخـت نیسـت

لیــک زنجیـــر جنون پای فــــرار از من گـــــرفت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 23:25  توسط بهار  | 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 2:2  توسط بهار  | 

داستان‌ ژندارك‌، دختر شجاع‌ روستايي‌ كه‌ به ‌خاكستر تبديل‌ شد 
    
ماجراي‌ دلسوزانه‌ ژاندارك‌ زيباترين‌ وتاثيرگذارترين‌ داستان‌ به‌ جا مانده‌ از دوران‌مردمان‌ قرون‌ وسطي‌ مي‌باشد كه‌ الهامات‌ غيبي‌ ونداي‌ الهي‌ در دوران‌ سياه‌ و تاريك‌ قرون‌ وسطي‌به‌ قلب‌ دختري‌ روستايي‌ زاده‌ جاري‌ شد. امامردمان‌ آن‌ روزگار اين‌ دختر پاك‌ و معصوم‌ رانشانه‌اي‌ از شياطين‌ قلمداد كردند و براي‌ نابودي‌شيطان‌ او را به‌ آتش‌ كشيدند.
    
جالب‌ اينجاست‌ هنوز خانه‌اي‌ كه‌ ژاندارك‌ در آن‌به‌ دنيا آمده‌ پا برجاست‌ و امروزه‌ متعلق‌ به‌ كشورسوئيس‌ مي‌باشد و به‌ يك‌ موزه‌ و محل‌ ديدني‌تبديل‌ شده‌ است‌.
    
مردم‌ روستاي‌(دومري‌) اكنون‌ به‌ وجودژاندارك‌ افتخار مي‌كنند و از او به‌ عنوان‌ يك‌قديسه‌ ياد مي‌كنند. ذيل‌ به‌ توصيف‌ زندگي‌ پر فرازو نشيب‌ و سخت‌ اين‌ دختر كشاورز زاده‌مي‌پردازيم‌.
    
    
دوران‌ سخت‌ كودكي‌
    
    
در 6 ژانويه‌ سال‌ 1412 در يك‌ شهر بسياركوچك‌ به‌ نام‌(دومرمي‌) از توابع‌(اورلنان‌)همزمان‌ با جشن‌ تولد مسيح‌،(موسيودارك‌) يكي‌از ساكنان‌ روستاي‌ دومرمي‌ صاحب‌ دختري‌ شد.او را با نام‌ ژان‌ غسل‌ تعميد داد و نام‌ او را ژانت‌خواندن‌. در آن‌ زمان‌ فرانسه‌ درگير جنگهاي‌داخلي‌ بود و دوران‌ سختي‌ را مي‌گذراند. اكثرمردم‌ فرانسه‌ در فقر، بيماري‌ و گرسنگي‌ به‌ سرمي‌بردند. ژان‌ در چنين‌ موقعيتي‌ دوران‌ كودكي‌خود را مي‌گذراند. او دختري‌ مودب‌ و پرهيزكاربود و بيشتر اوقات‌ به‌ كليسا پناه‌ مي‌برد و از همان‌دوران‌ كودكي‌ به‌ عبادت‌ مي‌پرداخت‌. فروتني‌ ونجابت‌ اين‌ كودك‌ زيبا با چشمان‌ آبي‌ و موهاي‌بلوندش‌ زبانزد همه‌ اهالي‌ روستا شده‌ بود او رادوست‌ مي‌داشتند.
    
ژان‌ تحمل‌ مشاهده‌ رنج‌ و درد مردم‌ را نداشت‌ وهميشه‌ به‌ درگاه‌ خداوند تضرع‌ مي‌كرد و خواهان‌آسايش‌ و راحتي‌ و صلح‌ در ميان‌ مردمش‌ بود.

 


    
گويي‌ از ديگر بچه‌هاي‌ هم‌ سن‌ و سالش‌ بيشترمي‌فهميد و مانند يك‌ دختر بزرگ‌ در گفتگوهاي‌بزرگترها شركت‌ مي‌كرد.
    
پدر و مادرش‌ از طرز صحبت‌ و رفتار بزرگ‌ منشانه‌ژان‌ در حيرت‌ بودند. آنان‌ دو پسر و يك‌ دخترديگر علاوه‌ بر ژان‌ داشتند، اما آنها بچه‌ هايي‌معمولي‌ و ساده‌ بودند اما ژان‌ با همه‌ بچه‌ها فرق‌داشت‌.
    
ژان‌ در سن‌ 13 سالگي‌ متوجه‌ شد كه‌ گاه‌ گاهي‌ دركليسا و خانه‌ صداهايي‌ در درونش‌ و از بطن‌ قلبش‌مي‌شنود. اين‌ صداها با او حرف‌ مي‌زدند و او را به‌يك‌ ماموريت‌ مهم‌ فرا مي‌خواند آنهم‌ نجات‌فرانسه‌ از سلطه‌ انگليس‌ بود.
    
طبق‌ گفته‌ ژاندارك‌، اين‌ صداها متعلق‌ به‌>كاترين‌)،(مارگارت‌) و(ميكائل‌) از قديسيون‌بود. اين‌ نداها او را در جهت‌ حمايت‌ و نجات‌فرانسه‌ از بحران‌ و وضعيت‌ اسف‌بارش‌ هدايت‌مي‌كرد.
    
او اين‌ پيامها را به‌ مدت‌ 5 سال‌ شنيد و از ديگران‌مخفي‌ كرد. زيرا مي‌دانست‌ مردم‌ روستا حرفهاي‌او را باور نمي‌كنند و به‌ او تهمت‌ و افترا مي‌بندند.
    
البته‌ با كشيش‌ و كليساي‌ دومرمي‌ احساسش‌ را وآنچه‌ كه‌ مي‌شنيد در ميان‌ گذاشت‌، كشيش‌ او را باتعجب‌ نگاه‌ كرد و گويي‌ براي‌ آينده‌ سخت‌ و پرفراز و نشيب‌ اين‌ دختر معصوم‌ نگران‌ بود و به‌ اوتوصيه‌ كرد درباره‌ آنچه‌ كه‌ شنيده‌ و احساسات‌دروني‌اش‌، حتي‌ با والدينش‌ نيز صحبت‌ به‌ ميان‌نياورد. اما ژاندارك‌ با اعتقادي‌ راسخ‌ در انتظاردوران‌ سختي‌ به‌ سر مي‌برد.
    
اين‌ دختر روستايي‌ در دوران‌ كودكي‌ موقعيتي‌پيدا نكرد تا به‌ طور كامل‌ به‌ تحصيل‌ بپردازد. او ازكشيش‌ كليسا خواندن‌ و نوشتن‌ و قرائت‌ انجيل‌ وچند ترانه‌ مذهبي‌ را آموخت‌.
    
در سال‌ 1429 به‌ دور از چشم‌ پدر و مادرش‌دومرمي‌ را ترك‌ كرد و تنهايي‌ به‌ تا ليور در نزديكي‌قصر شينون‌ رفت‌.
    
شينون‌ دربار وليعهد بدون‌ تاج‌ و تخت‌ به‌ نام‌(كارل‌) هفتم‌ يا به‌ عبارتي‌(چارلز) هفتم‌ بود.
    
در آن‌ زمان‌ انگليسي‌هاتا چند كيلومتري‌ شهراورلئان‌ پيش‌ آمده‌ بودند كارل‌ هفتم‌ حاكمي‌ دانانبود. او ترس‌ و بي‌اعتمادي‌ را هميشه‌ در وجودش‌احساس‌ مي‌كرد. پدرش‌ بر اثر ديوانگي‌ جان‌ خودرا از دست‌ داده‌ بود. كارل‌ هفتم‌ نيز مانند پدرش‌خوشگذران‌ و دهن‌ بين‌ بود.
    
به‌ خاطر همين‌ خلق‌ و خو، انگليس‌ به‌ راحتي‌ برفرانسه‌ مسلط شده‌ بود. ژاندارك‌ به‌ دوفن‌ رفت‌ وخود را به‌ قصر كارل‌ هفتم‌ رساند، كارل‌ خود را درميان‌ درباريان‌ پنهان‌ كرد. اما ژاندارك‌ به‌ راحتي‌او را شناخت‌. در حقيقت‌ كارل‌ به‌ صداقت‌ و ايمان‌ژاندارك‌ پي‌ برده‌ بود. اما او را به‌ عده‌اي‌مذهبيون‌ سپرد و از آنان‌ خواست‌ تا ژاندارك‌ رامورد آزمايش‌ قرار دهند.
    
آنان‌ نيز با سئوالات‌ مختلف‌ او را تحت‌ آزمون‌مذهبي‌ قرار دادند و بعد به‌ پادشاه‌ اعلام‌ كردند،ژان‌ دختر معصوم‌ و بي‌غل‌ و غشي‌ است‌ كه‌مي‌توان‌ به‌ او تكيه‌ كرد.

 


    
    
    
پيروزي‌هاي‌ ژاندارك‌
    
    
ژاندارك‌ ماموريت‌ خود را با كارل‌ هفتم‌ در ميان‌گذاشت‌ و او را متقاعد كرد تا نيروهايش‌ را آماده‌كند و تحت‌ فرماندهي‌ ژاندارك‌ قرار دهد. مردم‌كم‌ كم‌ ژاندارك‌ را مي‌شناختند و او را دوشيزه‌اورلئان‌ خطاب‌ مي‌كردند و او را منجي‌سرزمين‌شان‌ مي‌دانستند.
    
ژاندارك‌ با طرح‌ و برنامه‌ريزي‌ به‌ موقع‌ و درست‌توانست‌ در ماموريت‌ خود موفق‌ باشد.
    
او 16 ساله‌ بود كه‌ صداهاي‌ الهي‌ او را به‌ كمك‌اهالي‌(دوفن‌) به‌ منظور تسخير(رايمز) ترغيب‌مي‌كرد.
    
در مي‌ 1428 ژاندارك‌ به‌(واكولرز) قلعه‌ نظامي‌(دوفن‌) سفر كرد و فرمانده‌ دژ را از عقايد ومشاهداتش‌ آگاه‌ كرد. او كه‌ حرف‌هاي‌ يك‌ دخترجوان‌ روستايي‌ را باور نمي‌كرد، او را روانه‌ خانه‌كرد. ژاندارك‌ در ژانويه‌ 1429 دوباره‌ به‌ دستورصداهاي‌ الهي‌ و آسماني‌ بازگشت‌. فرمانده‌ دژ كه‌تحت‌ تاثير پاك‌دامني‌ و عزم‌ او قرار گرفته‌ بود باعبور او از(شينون‌) به‌ سمت‌(دوفن‌) موافقت‌كرد. ژاندارك‌ ملبس‌ به‌ لباس‌ مردانه‌ به‌ همراه‌ 6سرباز در فوريه‌ 1429 به‌ قلعه‌ دوفن‌ در شينون‌رسيدن‌ و اجازه‌ حمله‌ به‌ سوي‌ انگليسي‌ها را ازكارل‌ هفتم‌ گرفتند.
    
كارل‌ او را به‌ ارتشي‌ كوچك‌ مجهز كرد و در 27آوريل‌ 1429 به‌ سوي‌(اورلانز) كه‌ در محاصره‌انگلستان‌ بود فرستاد.
    
در 29 آوريل‌ در حالي‌ كه‌ ارتش‌ فرانسه‌ به‌ سپاه‌انگليس‌ در جبهه‌ غربي‌(اورل‌ نژون‌) يورش‌ برده‌بود، دشمن‌ را غافلگير كرد. ژان‌ در عرض‌ 8 روزدر ماه‌ مه‌ 1429 موفق‌ شد احاطه‌ انگليسي‌ها رااز ميان‌ بردارد. ژاندارك‌ از ديواره‌ شرقي‌ بدون‌هيچ‌ مقاومتي‌ وارد شد و با آوردن‌ مهمات‌ زياد ونيروهاي‌ امدادي‌ سبب‌ تقويت‌ روحيه‌ فرانسويان‌شد. البته‌ در اين‌ نبرد تيري‌ به‌ او اصابت‌ كرد اما اوبه‌ سرعت‌ بعد از بستن‌ زخم‌ به‌ صحنه‌ نبرد بازگشت‌و پيروزي‌ فرانسوي‌ها را اعلام‌ كرد.
    
طي‌ پنج‌ هفته‌ بعد ژاندارك‌ و فرماندهان‌ فرانسوي‌پيروزي‌هاي‌ درخشاني‌ را براي‌ فرانسه‌ عليه‌انگليس‌ به‌ ارمغان‌ آوردند.
    
در 16 جولاي‌ ارتش‌ فرانسه‌ به‌ منطقه‌(رايمز)رسيد كه‌ دروازه‌هايش‌ به‌ روي‌ ژاندارك‌ باز شده‌بود.
    
تاج‌گذاري‌ كارل‌ نيز در همين‌ ايام‌ بعد ازپيروزي‌هاي‌ ژاندارك‌ صورت‌ گرفت‌.
    
    
قبل‌ از به‌ آتش‌ كشيده‌ شدن‌
    
    
تاج‌ گذاري‌ و آزاد شدن‌(اولئون‌) سبب‌ دلگرمي‌مردم‌ فرانسه‌ شد.
    
ژاندارك‌ نيز هيچگاه‌ نااميدي‌ به‌ خود راه‌نمي‌داد. او در بهار سال‌ 1430 بار ديگرمبارزه‌اش‌ را آغاز كرد.

 


    (بور گاندي‌ها
) شهر(كامپينه‌) را محاصره‌ كرده‌بودند. ژاندارك‌ از تاريكي‌ شب‌ استفاده‌ كرد تاشهر را از محاصره‌ آنان‌ در آورد. اما در 23 مي‌در حاليكه‌ مشغول‌ تدارك‌ حمله‌ به‌ شهر بود،توسط بورگاندي‌ها دستگير و تحويل‌ انگليسي‌هاداده‌ شد.
    
او در مارس‌ 1431 به‌ اتهام‌ ارتداد مقابل‌ اعضاي‌امور كليسا محاكمه‌ شد.
    
مهمترين‌ اتهام‌ او از نظر دادگاه‌ رد صلاحيت‌ كليسابه‌ دليل‌ الهام‌ مستقيم‌ از جانب‌ خداوند بود و او رامتهم‌ به‌ جادوگري‌ و رابطه‌ با شيطان‌ كردند. بعد ازماهها بازجويي‌ و شكنجه‌ ژاندارك‌ به‌ عنوان‌ يك‌مرتد قلمداد شد.
    
موهاي‌ ژاندارك‌ را كوتاه‌ كردند و براي‌ بازجويي‌از هيچ‌ گونه‌ شكنجه‌اي‌ دريغ‌ نكردند. ژاندارك‌ درشرايطي‌ بسيار بد قرار گرفته‌ بود او تنها 19 سال‌داشت‌ لذا از وحشت‌ و ترس‌ اظهار كرد كه‌مي‌خواهد اعتراف‌ كند و آنچه‌ را كه‌ تاكنون‌ بيان‌كرده‌ منكر شود. اما بعد از مدتي‌ پشيمان‌ شد وگفت‌ كاترين‌ و مارگارت‌ مقدس‌ او را به‌ دليل‌ تسليم‌در برابر كليسا سرزنش‌ كرده‌اند. پس‌ ژاندارك‌ رابار ديگر مرتد خواندند.
    
او را در 29 مي‌ 1431 به‌ مقامات‌ حكومتي‌سپردند. او در 30 مي‌در حاليكه‌ 19 سال‌ داشت‌بر تيرك‌ چوب‌دار ميان‌ آتش‌ سوزانده‌ شد.
    
ژاندارك‌ قبل‌ از مشتعل‌ شدن‌ در ميان‌ هيزم‌هاي‌آتش‌ از يك‌ كشيش‌ خواست‌ كه‌ صليبي‌ را بالا نگه‌دارد تا در برابر ديدگان‌ او باشد. او بلند دعامي‌خواند حتي‌ در ميان‌ شعله‌هاي‌ آتش‌ صداي‌دعاي‌ او به‌ گوش‌ مي‌رسيد و ژاندارك‌ اين‌ دختربي‌گناه‌ در ميان‌ شعله‌هاي‌ آتش‌ به‌ خاكستر تبديل‌شد.
    
    
يك‌ مسيحي‌ مقدس‌
    
    
بعدها در سال‌ 1456 كه‌ فرانسه‌ توانست‌ استقلال‌خود را به‌ دست‌ آورد و اموال‌ و دارايي‌هاي‌خود را از انگليس‌ بستاند، در يك‌ دادگاه‌ رسمي‌ كه‌توسط چارلز هفتم‌ برگزار شد، ژاندارك‌ را بي‌گناه‌تشخيص‌ دادند. اين‌ در حالي‌ بود كه‌ تا وقتي‌ ژان‌زنده‌ بود شاه‌ براي‌ او هيچ‌ كاري‌ نكرد.
    
امروزه‌ در شهر دوفن‌ همانجايي‌ كه‌ ژاندارك‌ را به‌آتش‌ كشيدند، مجسمه‌اي‌ از وي‌ برپا ساختند.
    
ژان‌ در سال‌ 1920 در زمره‌ مقدسان‌ شمرده‌ شدو كليساي‌ كاتوليك‌ رم‌ ژاندارك‌ را يكي‌ ازبزرگترين‌ قهرمانان‌ تاريخ‌ فرانسه‌ و يك‌ مسيحي‌مقدس‌ اعلام‌ كردند

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 1:57  توسط بهار  |